دستمو ول نکن...

هو

 

این روزها خیلی بی حوصله م، بیشتر کارهام (حتی توی خونه) عقب افتاده. حوصله هیچ کاری رو ندارم، حتی توی اینترنت هم نمیتونم تصمیم بگیرم باید چی کار کنم.

***

بازیهای بچگیمون رو یادتونه؟ بازی لی لی رو تو اینترنت سرچ کردم که توی ویکی پدیا با عنوان "بازیهای کودکان" روبرو شدم. رفتم به گذشته، اون موقع که دوست داشتم کلی دختر و پسر جمع بشن و با هم خاله بزغاله بازی کنیم. فکر بازی لی لی دیوونه م میکنه. الان دیگه کمتر میشه یه حیاط پیدا کرد و یه گچ و برداشت و غرق کودکی شد... یادش بخیر

مگه میشه اسم بازیها رو دید و بغض توی گلومون جمع نشه؟

دوست دارم کلی درباره ش بنویسم، اونقدر که نشون بده چقدر ذهنم درگیر کودکیم شده ولی ترجیح میدم شمارو توی کودکی خودتون تنها بذارم.

http://simaorama.persiangig.com/image/Post89-05-17/hopscotch_small.jpg

 

اگر دوست دارید اینجا اسم بازیها و توضیح بعضیهاشون رو ببینید.

***

 

دارم یه تقویم توی وبلاگم راه میندازم از مجموعه ای از تولد دوستانم. وقتی به وبلاگم میاین خوشحال میشم "اسم"، "نام و آدرس وبلاگ" و "تاریخ تولدتون" رو بهم بگید تا به لیست اضافه بشه.

منتظرم...

/ 37 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجید (فریاد بی صدا)

سلام سیما خانم . کم پیدا شدید. راستش مطلبتون رو یه بار دیگه خوندم . منم حوصله هیچ کاری رو ندارم این روزا . شدم یه موجود اضافی به درد نخور [ناراحت]

آرمین

چه بی هیاهوست این خلوت نهانم شعله ای بیافروز تا در تنگناهای تاریک شبهای بی ستاره تو را به تصویر در آورم غزلهایم برای توست چرا که تو قطب زنده غزلهای منی ومن شکسته بال ترین عاشق چند بیت آخرم

هستی

خانوم اجازه؟ سلام علیکم ورحمه الله و برکاته.. میگم اشهد بگم یا قول میدی من رو نکشی؟ [چشمک]

هستی

چه طوری عزیزم؟ زدی ما رو که له کردی اساسییییییییییییی، به زور جسدم رو از زیر چرخهای کامیونت جمع کردن و دوباره ازم هستی رو ساختن.. نزنی ها، به جون خودم مجبور شدم وبلاگم رو ببندم، دلیلش رو به خودت گفتم گمونم، البته یواشکی.. بی خیال همه اینا.. خوبی خاله ی آینده؟ چه خبرا؟ همسر مهربونتون خوبن؟ خوش میگذره؟ نماز و روزه هات قبول عزیزم.. التماس دعای فراوون دارم ازت عزیز دلم.. امیدوارم موقع سحر و قبل ازافطار یاد ما هم باشی و دعایی هم واسه ما بکنی خانوم گل[قلب]

هستی

راستش این بازیهای بچگی رو گفتی اینقدر دلم قیلی ویلی رفت.. یاد بچگی هامون به خیر.. هییییییییییی، جوونی کجایی که یادت بخیر.. یه رفیقی داشتم میگفت: جوونی کجایی که یادت کنم، تلنبه بیارم و بادت کنم... حالا شده حکایت من... ولی من عاشق این هفت سنگ هم بودم ها.. اینقده باحال بود...

هستی

امیدوارم طاعاتت مورد قبول درگاه الهی واقع بشه و به همه آرزوهای قشنگت برسی و توی زندگیت هم همیشه خوش و خوشبخت باشی.. پست خصوصیت رو هم که رمزش رو نداشتم وگرنه حتما میخوندم خانوم گل.. شاد زی عزیز دلم..[ماچ][گل]

Azadeh

نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي رهگذري بودم که ميگذشت... سلام. خوبی؟ وبلاگ زیبایی داری. ممنون میشم به وبلاگم سر بزنی. [گل] راستی امتیاز یادتون نره. پیروز باشی.

هستی

رمز بهم نرسید که.. آف گذاشتی؟ لابد شانس خوشگل من آفهام پریده..[ناراحت]

گیتاریست عاشق

سلام من همیشه از خوندن مطالب زیبات واقا لذت میبرم خوشحال میشم من رو هم دوست خودت بدونی خوب اونایی که تو خواستی به ترتیب سیاوش گیتاریست عاشق /http://gitaristasheg.persianblog.ir/ متولد 12/11/67 در ضمن ایده خیلی جالبی هست واقا زیباست